close
چت روم
BaxDL_بکس دانلود - 28

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
0 37 aniaz
0 43 aniaz
0 46 aniaz
0 42 aniaz
0 41 aniaz
0 44 nina
0 38 nina
0 33 nina
0 36 nina
0 50 nina

دو همسفر

294 بازدید

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.

مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!

 

ادامه مطلب
برچسب ها : ,

فریبکار

301 بازدید

دو پیرمرد كه یكی از آنها قدبلند و قوی هیكل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تكیه داده بود، نزد قاضی به شكایت از یكدیگر آمدند.

اولی گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانایی ادا كردن بدهكاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و اینك می گوید گمان می كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده كه آیا بدهكاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد كرد كه من دیگر حرفی ندارم.

دومی گفت: من اقرار می كنم كه ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام ولی بدهكاری را ادا كردم و برای قسم یاد كردن، آماده هستم.

قاضی: دست راست خود را بلند كن و قسم یاد كن.

پیرمرد: یك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند می كنم.

سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من مطالبه كند، از روی فراموشكاری و ناآگاهی است.

قاضی به طلبكار گفت: اكنون چه می گویی؟ او در جواب گفت: من می دانم كه این شخص قسم دروغ یاد نمی كند، شاید من فراموش كرده باشم، امیدوارم حقیقت آشكار شود.

قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فكر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با كنجكاوی دیواره آن را نگاه كرد و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید كه ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتی كه عصا را به دست تو داد، حیله كرد كه قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرك تر هستم.

 

ادامه مطلب
برچسب ها : ,

ریسک پذیری

377 بازدید

دو تا دانه توی خاك حاصلخیز بهاری كنار هم نشسته بودند.

دانه اولی گفت: من می خواهم رشد كنم! من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش كنم... من می خواهم شكوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم... من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس كنم!

و بدین ترتیب دانه روئید.

دانه دومی گفت: من می ترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاك سیاه فرو كنم، نمی دانم كه در آن تاریكی با چه چیزهائی روبرو خواهم شد. اگر از میان خاك سفت بالای سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هایم به گل ننشینند، احتمال دارد بچه كوچكی مرا از ریشه بیرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.

و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.

مرغ خانگی كه برای یافتن غذا مشغول كند و كاو زمین بود دانه را دید و در یك چشم بر هم زدن قورتش داد.

ادامه مطلب
برچسب ها : ,

روش زندگی

309 بازدید

غریبه ای به سراغ روحانی ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمایی خواست: "می خواهم بهتر زندگی كنم، اما نمی توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالی كنم."

پدر نگاهی به بیرون كرد. باد دلچسبی می وزید. رو به مرد كرد و گفت:" گرمای اینجا آزاردهنده است. می توانی قدری از آن باد را بگیری و به داخل بیاوری تا این جا خنك تر شود؟"

غریبه گفت: "این كار غیر ممكن است."

پدر گفت: "آنچه تو می خواهی نیز همین قدر غیرممكن است. اما اگر بدانی كه چگونه دست رد بر سینه وسوسه ها بزنی، هرگز آسیبی نخواهی دید."

***

مریدی نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوی نور هستم. گمان می كنم كه به رسیدن به آن نزدیكم. می خواهم بدانم كه گام بعدی چیست؟"

پیر گفت: "چگونه زندگیت را می گذرانی؟"

مرید گفت: "هنوز كاری نیاموخته ام. پدر و مادرم كمكم می كنند. فكر می كنم این موضوع زیاد مهمی نباشد."

مرشد گفت: "گام بعدی این است كه نیم دقیقه چشم به خورشید بدوزی."

مرید اطاعت كرد. بعد از نیم دقیقه، پیر از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصیف كند.

شاگرد گفت: "چیزی نمی بینم. خورشید بیناییم را متاثر كرده است."

مرشد گفت: "كسی كه فقط به دنبال نور است و از وظایفش شانه خالی می كند، هرگز نور را نخواهد یافت. كسی كه همواره به خورشید می نگرد، نابینایی در انتظارش خواهد بود."

ادامه مطلب
برچسب ها : ,

درست یا اشتباه؟؟!!

323 بازدید

روزی یک معلم ریاضی از شاگرد هفت ساله اش ب نام ارنو پرسید:

آرنو اگرمن به تو یک سیب ویکی بیشتر سیب بدهم تو چندتا سیب خواهی داشت؟

چندثانیه بعدارنو جواب داد 4تا!

معلم ک انتظارداشت ارنو جواب صحیح و اسان رابدهد با ناامیدی سوالش راتکرارکرد.

آرنو خوب گوش کن...خیلی ساده ست تو میتوانی ب راحتی جواب درست رابدهی.دقت کن اگرمن ب تو یک سیب ویکی دیگرسیب و یک سیب دیگربدهم تو چند توچندتا سیب خواهی داشت؟

آرنو ک درقیافه معلمش نومیدی را دید دوباره شروع کرد ب حساب کردن...اوبا انگشتان کوچکش ب دنبال پاسخ بود تا معلمش را خوشحال کند.

نومیدی درصورت معلم باقی ماند...ب یادش امد ک آرنو توت فرنگی دوست دارد او فکرکرد ک شاید آرنو سیب دوست ندارد ک نمیتواند تمرکز داشته باشد.دراین موقع اوباهیجان زیادی پرسید:آرنو اگرمن ب تو یک توت فرنگی و یکی بیشتر و یک توت فرنگی دیگربدهم تو چندتا توت فرنگی خواهی داشت؟

آرنو با انگشتانش دوباره حساب کرد...اوباتامل جواب داد3تا!

معلم واقعا خوشحال شده بود وتبسم پیروزمندانه ای برلب داشت.اما یک چیز مانده بود آرنو چرا پاسخ سیب را اشتباه میداد؟دوباره سوال سیب را تکرارکرد...آرنو اگرمن بتو یک سیب ویکی بیشتر ویکی دیگرسیب بدهم چندسیب خواهی داشت؟

4تا! 4تاسیب خواهم داشت.معلم باخشم پرسید چطورممکن است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عصبانی

آرنو با صدای کم وضعیف جواب دادبخاطراین که من قبلادرکیفم یک سیب دیگرداشتم!!!!خجالت

ادامه مطلب

هدیه ای پر از محبت(داستان واقعی)

291 بازدید

روزی دختر کوچکی کنار یک کلیسا در محلی ایستاده بود٬دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود.همان طور که از کنار آن کشیش رد می شد٬ با لحنی کودکانه همراه با گریه گفت:  من نمیتونم به کانون شادی بیام!

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره٬کهنه و کثیف او تقریبا توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس ((کانون شادی)) پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جایی پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود.شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن عیسی نداشتن فکر می کرد.

چند سال بعد٬آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه ی اجاره ای که داشتند ٬فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بئد٬تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

کشیش هنگام جابه جا کردن بدن دخترک یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کرد که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف ۵۷ سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود:  این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند.

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.

چشم های کشیش با خواندن نامه پر از اشک شد٬فهمید که بایدچه کار کند٬پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت به کلیسا رفت و پشت بلند گو قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.

او احساسات مردم کلیسا را بر انگیخت تا دست به کار شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر کنند.اما داستان اینجا تمام نشد...

این داستان در یکی از روزنامه ها چاپ شد٬آن را چاپ کرد.بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت.وقتی به آن مرد  گفته شد که آن ها توانایی خریدد زمینی به آن مبلغ را ندارند٬او حاضر شد زمینش را به قیمت ۵۷ سنت به کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچک تبدیل به ۲۵۰ هزار دلار پول شد که در آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال ۱۹۰۰)محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید٬به کلیسای Temple Baptist Church که ۳۳۰۰ نفر ظرفیت داردسری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.

همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز(کانون شادی) که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید.مرکز ((کانون شادی)) به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با ۵۷ سنت ولش٬که با نهایت فداکاری جمع شده بود٬چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد.در کنار آن٬تصویری از آن کشیش مهربان٬دکتر راسل اچ.کان ول که نویسنده کتاب ((گورستان الماس ها)) است به چشم می خورد.این یک داستان حقیقی است که نشان می دهد خداوند قادر است که چه کارهایی با ۵۷ سنت انجام دهد.

ادامه مطلب

حکایت از خود گذشتگی

315 بازدید

در روزگاری که بستنی با شکلات به گرانی امروز نبود، پسر ده ساله ای وارد بستنی فروشی هتلی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای گرفتن سفارش به سراغش رفت.

پسر:«بستنی با شکلات چند است»؟

خدمتکار:« پنجاه سنت».

پسر دستش را در جیبش کرد و گفت:«بستنی خالی چند است»؟خدمتکار با توجه به اینکه تمام میز ها پر شده بود و عده ای بیرون از بستنی فروشی منتظر خالی شدن میز ایستاده بودند، با بی حوصلگی گفت:«سی و پنج سنت».

پسر دوباره پول هایش را شمرد و گفت:«پس برای من یک بستنی بیاورید».

خدمتکار رفت و بستنی آورد و صورت حساب را روی میزگذاشت و رفت. پسر بستنی را تمام کرد؛ صورت حساب را برداشت و به صندوق دار پرداخت کرد و رفت. هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت، گریه اش گرفت.پسر بچه روی میز در کنار بشقاب خالی پانزده سنت برای او انعام گذاشته بود .

یعنی او میتوانست باپول هایش یک بستنی با شکلات بخرد اما چون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمیماند، این کار را نکرده بود و بستنی خالی خورده بود.

ادامه مطلب

انفاق

325 بازدید
از عایشه نقل شده که روزی ،گوسفندی را ذبح کردیم .پیامبر (ص) تمام قسمت هایآن را به دیگران انفاق کردند و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند.من به پیامبر عرض کردم :یا رسول الله ،از گوسفند فتنها کتفی برای خودمان مانده است.رسول الله فرمودند :هر آن چه انفاق کردیم ،باقی است به غیر از این کتف
ادامه مطلب
برچسب ها : ,

باب توبه

322 بازدید
مردی از اهل حبشه نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت :  یا رسول الله ، گناهان من     بسیار است . آیا در توبه به روی من نیز باز است ؟

پیامبر(ص) فرمود: آری ، راه توبه بر همگان هموار است . تو نیز از آن محروم نیستی.

مرد حبشی از نزد پیامبر(ص) رفت .مدتی نگذشت كه بازگشت و گفت :

یا رسول الله ، آن هنگام كه معصیت می كردم ، خداوند مرا می دید ؟

پیامبر (ص) فرمود : آری ، می دید .

مرد حبشی ، آهی سرد از سینه بیرون داد و گفت: توبه ،جرم گناه را می پوشاند .چه كنم با شرم آن ؟

در دم نعره ای زد و جان بداد .
ادامه مطلب
برچسب ها : ,

مقام انسان

365 بازدید

ابوسعید ابوالخیر را گفتند: كسی را می شناسیم كه مقام او آن چنان است كه بر روی آب راه می رود.
شیخ گفت: كار دشواری نیست، پرندگانی نیز باشند كه بر روی آب پا می نهند و راه می روند.
گفتند: فلان كس در هوا می پرد.
گفت: مگس نیز در هوا می پرد.
گفتند: فلان كس در یك لحظه، از شهری به شهری می رود.
گفت: شیطان نیز در یك دم، از شرق عالم به غرب آن می رود، این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتی نیست.


ادامه مطلب
برچسب ها : ,

عذاب خداوند

326 بازدید

گویند در بنى اسرائیل ، مردى بودكه مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى كرده‏ ام و بسگناه و معصیت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زیانى و كیفرى ندیده‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار باید كیفر بیند ، پس چرا ما را كیفرى وعذابى نمى ‏رسد؟!
در همان روزها ، پیامبر قوم بنى اسرائیل ، نزد آن مرد آمدو گفت :
خداوند مى‏ فرماید كه ما تو را عذاب‏ هاى بسیار كرده ‏ایمو تو خود نمى‏دانى. آیا تورا از شیرینى عبادت خود محروم نكرده ‏ایم؟ آیا در مناجات را برروى تو نبسته ‏ایم؟ آیا امید به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ایم؟عذابى بزرگ‏تر و سهمگین ‏تر از این مى ‏خواهى؟


ادامه مطلب
برچسب ها : ,