close
تبلیغات در اینترنت
BaxDL_بکس دانلود - 28
loading...

BaxDL_بکس دانلود

دانلود و سرگرمی رایگان

آخرین ارسال های انجمن
Admin بازدید : 249 سه شنبه 21 شهريور 1391 نظرات ()

غریبه ای به سراغ روحانی ارشد صومعه ستا رفت و از او راهنمایی خواست: "می خواهم بهتر زندگی كنم، اما نمی توانم ذهنم را از افكار آلوده به گناه خالی كنم."

پدر نگاهی به بیرون كرد. باد دلچسبی می وزید. رو به مرد كرد و گفت:" گرمای اینجا آزاردهنده است. می توانی قدری از آن باد را بگیری و به داخل بیاوری تا این جا خنك تر شود؟"

غریبه گفت: "این كار غیر ممكن است."

پدر گفت: "آنچه تو می خواهی نیز همین قدر غیرممكن است. اما اگر بدانی كه چگونه دست رد بر سینه وسوسه ها بزنی، هرگز آسیبی نخواهی دید."

***

مریدی نزد مرشدش آمد و گفت:" سال هاست كه در جستجوی نور هستم. گمان می كنم كه به رسیدن به آن نزدیكم. می خواهم بدانم كه گام بعدی چیست؟"

پیر گفت: "چگونه زندگیت را می گذرانی؟"

مرید گفت: "هنوز كاری نیاموخته ام. پدر و مادرم كمكم می كنند. فكر می كنم این موضوع زیاد مهمی نباشد."

مرشد گفت: "گام بعدی این است كه نیم دقیقه چشم به خورشید بدوزی."

مرید اطاعت كرد. بعد از نیم دقیقه، پیر از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصیف كند.

شاگرد گفت: "چیزی نمی بینم. خورشید بیناییم را متاثر كرده است."

مرشد گفت: "كسی كه فقط به دنبال نور است و از وظایفش شانه خالی می كند، هرگز نور را نخواهد یافت. كسی كه همواره به خورشید می نگرد، نابینایی در انتظارش خواهد بود."

Admin بازدید : 276 دوشنبه 20 شهريور 1391 نظرات ()

روزی یک معلم ریاضی از شاگرد هفت ساله اش ب نام ارنو پرسید:

آرنو اگرمن به تو یک سیب ویکی بیشتر سیب بدهم تو چندتا سیب خواهی داشت؟

چندثانیه بعدارنو جواب داد 4تا!

معلم ک انتظارداشت ارنو جواب صحیح و اسان رابدهد با ناامیدی سوالش راتکرارکرد.

آرنو خوب گوش کن...خیلی ساده ست تو میتوانی ب راحتی جواب درست رابدهی.دقت کن اگرمن ب تو یک سیب ویکی دیگرسیب و یک سیب دیگربدهم تو چند توچندتا سیب خواهی داشت؟

آرنو ک درقیافه معلمش نومیدی را دید دوباره شروع کرد ب حساب کردن...اوبا انگشتان کوچکش ب دنبال پاسخ بود تا معلمش را خوشحال کند.

نومیدی درصورت معلم باقی ماند...ب یادش امد ک آرنو توت فرنگی دوست دارد او فکرکرد ک شاید آرنو سیب دوست ندارد ک نمیتواند تمرکز داشته باشد.دراین موقع اوباهیجان زیادی پرسید:آرنو اگرمن ب تو یک توت فرنگی و یکی بیشتر و یک توت فرنگی دیگربدهم تو چندتا توت فرنگی خواهی داشت؟

آرنو با انگشتانش دوباره حساب کرد...اوباتامل جواب داد3تا!

معلم واقعا خوشحال شده بود وتبسم پیروزمندانه ای برلب داشت.اما یک چیز مانده بود آرنو چرا پاسخ سیب را اشتباه میداد؟دوباره سوال سیب را تکرارکرد...آرنو اگرمن بتو یک سیب ویکی بیشتر ویکی دیگرسیب بدهم چندسیب خواهی داشت؟

4تا! 4تاسیب خواهم داشت.معلم باخشم پرسید چطورممکن است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عصبانی

آرنو با صدای کم وضعیف جواب دادبخاطراین که من قبلادرکیفم یک سیب دیگرداشتم!!!!خجالت

Admin بازدید : 225 یکشنبه 19 شهريور 1391 نظرات ()

روزی دختر کوچکی کنار یک کلیسا در محلی ایستاده بود٬دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود.همان طور که از کنار آن کشیش رد می شد٬ با لحنی کودکانه همراه با گریه گفت:  من نمیتونم به کانون شادی بیام!

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره٬کهنه و کثیف او تقریبا توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس ((کانون شادی)) پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جایی پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود.شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن عیسی نداشتن فکر می کرد.

چند سال بعد٬آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه ی اجاره ای که داشتند ٬فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بئد٬تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

کشیش هنگام جابه جا کردن بدن دخترک یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کرد که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف ۵۷ سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود:  این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند.

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.

چشم های کشیش با خواندن نامه پر از اشک شد٬فهمید که بایدچه کار کند٬پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت به کلیسا رفت و پشت بلند گو قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.

او احساسات مردم کلیسا را بر انگیخت تا دست به کار شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر کنند.اما داستان اینجا تمام نشد...

این داستان در یکی از روزنامه ها چاپ شد٬آن را چاپ کرد.بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت.وقتی به آن مرد  گفته شد که آن ها توانایی خریدد زمینی به آن مبلغ را ندارند٬او حاضر شد زمینش را به قیمت ۵۷ سنت به کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچک تبدیل به ۲۵۰ هزار دلار پول شد که در آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال ۱۹۰۰)محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید٬به کلیسای Temple Baptist Church که ۳۳۰۰ نفر ظرفیت داردسری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.

همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز(کانون شادی) که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید.مرکز ((کانون شادی)) به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.

در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با ۵۷ سنت ولش٬که با نهایت فداکاری جمع شده بود٬چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد.در کنار آن٬تصویری از آن کشیش مهربان٬دکتر راسل اچ.کان ول که نویسنده کتاب ((گورستان الماس ها)) است به چشم می خورد.این یک داستان حقیقی است که نشان می دهد خداوند قادر است که چه کارهایی با ۵۷ سنت انجام دهد.

Admin بازدید : 269 یکشنبه 19 شهريور 1391 نظرات ()

در روزگاری که بستنی با شکلات به گرانی امروز نبود، پسر ده ساله ای وارد بستنی فروشی هتلی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای گرفتن سفارش به سراغش رفت.

پسر:«بستنی با شکلات چند است»؟

خدمتکار:« پنجاه سنت».

پسر دستش را در جیبش کرد و گفت:«بستنی خالی چند است»؟خدمتکار با توجه به اینکه تمام میز ها پر شده بود و عده ای بیرون از بستنی فروشی منتظر خالی شدن میز ایستاده بودند، با بی حوصلگی گفت:«سی و پنج سنت».

پسر دوباره پول هایش را شمرد و گفت:«پس برای من یک بستنی بیاورید».

خدمتکار رفت و بستنی آورد و صورت حساب را روی میزگذاشت و رفت. پسر بستنی را تمام کرد؛ صورت حساب را برداشت و به صندوق دار پرداخت کرد و رفت. هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت، گریه اش گرفت.پسر بچه روی میز در کنار بشقاب خالی پانزده سنت برای او انعام گذاشته بود .

یعنی او میتوانست باپول هایش یک بستنی با شکلات بخرد اما چون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمیماند، این کار را نکرده بود و بستنی خالی خورده بود.

Admin بازدید : 252 یکشنبه 19 شهريور 1391 نظرات ()
از عایشه نقل شده که روزی ،گوسفندی را ذبح کردیم .پیامبر (ص) تمام قسمت هایآن را به دیگران انفاق کردند و تنها کتفی از گوسفند باقی ماند.من به پیامبر عرض کردم :یا رسول الله ،از گوسفند فتنها کتفی برای خودمان مانده است.رسول الله فرمودند :هر آن چه انفاق کردیم ،باقی است به غیر از این کتف
Admin بازدید : 261 یکشنبه 19 شهريور 1391 نظرات ()
مردی از اهل حبشه نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت :  یا رسول الله ، گناهان من     بسیار است . آیا در توبه به روی من نیز باز است ؟

پیامبر(ص) فرمود: آری ، راه توبه بر همگان هموار است . تو نیز از آن محروم نیستی.

مرد حبشی از نزد پیامبر(ص) رفت .مدتی نگذشت كه بازگشت و گفت :

یا رسول الله ، آن هنگام كه معصیت می كردم ، خداوند مرا می دید ؟

پیامبر (ص) فرمود : آری ، می دید .

مرد حبشی ، آهی سرد از سینه بیرون داد و گفت: توبه ،جرم گناه را می پوشاند .چه كنم با شرم آن ؟

در دم نعره ای زد و جان بداد .
Admin بازدید : 271 یکشنبه 19 شهريور 1391 نظرات ()

ابوسعید ابوالخیر را گفتند: كسی را می شناسیم كه مقام او آن چنان است كه بر روی آب راه می رود.
شیخ گفت: كار دشواری نیست، پرندگانی نیز باشند كه بر روی آب پا می نهند و راه می روند.
گفتند: فلان كس در هوا می پرد.
گفت: مگس نیز در هوا می پرد.
گفتند: فلان كس در یك لحظه، از شهری به شهری می رود.
گفت: شیطان نیز در یك دم، از شرق عالم به غرب آن می رود، این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتی نیست.


Admin بازدید : 252 یکشنبه 19 شهريور 1391 نظرات ()

گویند در بنى اسرائیل ، مردى بودكه مى ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانى كرده‏ ام و بسگناه و معصیت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زیانى و كیفرى ندیده‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار باید كیفر بیند ، پس چرا ما را كیفرى وعذابى نمى ‏رسد؟!
در همان روزها ، پیامبر قوم بنى اسرائیل ، نزد آن مرد آمدو گفت :
خداوند مى‏ فرماید كه ما تو را عذاب‏ هاى بسیار كرده ‏ایمو تو خود نمى‏دانى. آیا تورا از شیرینى عبادت خود محروم نكرده ‏ایم؟ آیا در مناجات را برروى تو نبسته ‏ایم؟ آیا امید به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ایم؟عذابى بزرگ‏تر و سهمگین ‏تر از این مى ‏خواهى؟


Admin بازدید : 331 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()
دانلود The Amazing Spider Man - بازی مرد عنکبوتی شگفت انگیز
به نظر بازی خوبی میآید و شاید بتوان آن را از برخی جهات با Batman: Arkham City مقایسه کرد.بازی توسط استودیوی Beenox در حال ساخت است و به تازگی دمویی هم از اینعنوان منتشر کرده اند. در این دمو مشاهده شد که بازی Open-World است ودارای محیط های سربسته و داخلی هم هست. در این بازی شخصیت مرد عنکبوتی ازقدرت جدیدی به نام Web Rush بهره می برد که این اجازه را به بازیکنان میدهد تا بتوانند دشمنانشان را به صورت مخفی-کارانه از بین ببرند. در اینبازی می توانید با دشمنان زیادی مبارزه کنید و همانند بازی Arkham Cityضربه های مختلفی را اجرا کنید و حتی از حمله آن ها نیز جاخالی دهید. منبع:پردیس گیم

Admin بازدید : 265 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()
دانلود Hitman: Sniper Challenge - بازی هیتمن: تیر انداز در خفا

اگر از علاقمندان به بازیهای اکشن باشید حتما با سری محبوب هیتمن آشناهستید . هیتمن را میتوان یکی از پرطرفدارترین بازیها در ژانر اکشن دانست که سالهای زیادی است که جای خود را میان گیمرها باز کرده و تا کنون چندیننسخه آن با فروش بسیار بالایی در دنیا مواجه شده است .این عنوان جدید با نام  Hitman: Sniper Challenge ارائه شده است .در این بازی همانطور که از نام آن پیداست Sniper یا تفنگ تک تیر اندازدوربین دار هیتمن حرف اول را میزند و باید سعی کنید همراه آن دشمنان رانابود کنید و ماموریتهای مختلف خود را به پایان برسانید .این بازی در اختیاری کسانی که بازی Hitman: Absolution را از GameStop پیش خرید کنند، قرار می گیرد در واقع می توان گفت این بازی یک دموی قابل بازی از بازی Hitman: Absolution می باشد.


Admin بازدید : 247 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «می گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.» اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.»

خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»

کودک ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»

خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو، زیباترین و شیرین ‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»

کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: «فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.»

کودک سرش رابرگرداند وپرسید: «شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ »

- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.»

کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.»

خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.»

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

«نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی او را مادر صدا کن .»

تعداد صفحات : 29

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 349
  • کل نظرات : 51
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 43
  • آی پی امروز : 58
  • آی پی دیروز : 116
  • بازدید امروز : 184
  • باردید دیروز : 1,293
  • گوگل امروز : 44
  • گوگل دیروز : 65
  • بازدید هفته : 5,940
  • بازدید ماه : 20,488
  • بازدید سال : 150,654
  • بازدید کلی : 903,746
  • کمک به موسسه ی خیریه ی محک