close
نازچت
BaxDL_بکس دانلود - 29
loading...

BaxDL_بکس دانلود

دانلود و سرگرمی رایگان

آخرین ارسال های انجمن
Admin بازدید : 275 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «می گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.» اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.»

خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»

کودک ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»

خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو، زیباترین و شیرین ‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»

کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: «فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.»

کودک سرش رابرگرداند وپرسید: «شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ »

- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.»

کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.»

خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.»

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

«نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی او را مادر صدا کن .»
Admin بازدید : 288 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()
ddd                  
یک نفر دلش شکسته بود، توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولی دعای او دیر کرده بود.
او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چهار راه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود. هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی‌رسد؟
شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد. رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد. رفت پس چراغ چهار‌راه آسمان سبز شد. رفت و با صدای رفتنش کوچه‌های خاکی زمین جاده‌های کهکشان سبز شد. او از این طرف، دعا از آن طرف، در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند. از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند. وای که چقدر حرف داشتند. برف‌ها کم کم آب می‌شود. شب ذره ذره آفتاب می‌شود.
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می‌شود…

Admin بازدید : 309 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()
در و پسری مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فریاد کشید: آآآی ی ی !!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب میدهد.

اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.
Admin بازدید : 242 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()

روزی مردی خواب عجیبی دید. او خواب دید که در نزد فرشتگان است و کارهای آنها را نظاره می کند. هنگام ورود، دسته ی بزرگی را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته پرسید: شما چه کار می کنید؟!

فرشته در حالی که داشت نامه ها را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: شماها چه کار می کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هایی خداوندی را برای بندگان می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟!

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است فقط کافیست بگویند:

   *خدایا شکر*

Admin بازدید : 292 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟
Admin بازدید : 299 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()





سری بازی های Pدانلود Pro Evolution Soccer 2013 Demo + Unlock All League Patch - بازی فوتبال حرفه ای 2013 نسخه دمو + پچ بازکننده تمام لیگ ها ES که یکی از کاملترین بازی ها و شبیه سازهای مسابقات فوتبال است.بازی بسیار زیبایی که برای علاقه مندان به فوتبال هر ساله نسخه ی جدیدمنتشر میشود که نسبت به دیگر نسخه های قدیمی تکمیلی تر و مسلماً تغییرات وسیع تر برای رقابت با بازی FIFA نسبت به نسخه های قدیمی صورت میگیرد.در نسخه ی جدید بازی Pro Evolution Soccer به عنوان PES 2013 تغییرات بسیار زیادی مشاهده میشود و میتوان گفت نسبت به نسخه های قدیمی کاملترین نسخه یشبیه سازی شده است که تاکنون در بازار عرضه شده است، تمام تغییرات تیمها،زمین ها و انتقالات در این نسخه به صورت کامل برای تمام تیم ها به چشممی آید و همچنین گیم پلی بهتر و مدیریت بهتر بر بازکنان نیز از نکات قابل توجهی است که بر روی آن دفت کافی انجام شده است.

Pro Evolution Soccer 2013 Demo Screenshot 1 Pro Evolution Soccer 2013 Demo Screenshot 2 Pro Evolution Soccer 2013 Demo Screenshot 3 Pro Evolution Soccer 2013 Demo Screenshot 4 Pro Evolution Soccer 2013 Demo Screenshot 5


دانلود در ادامه ی مطلب
Admin بازدید : 325 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()
دانلود Max Payne 3 - بازی مکس پین 3بازی Max Payne 3 قسمت سوم از سری بازی های پرطرفدار مکس پین است و پس از چند سال که از انتشار قسمت دوم آن می گذرد، ارائه شده است. کاراکتر اصلی بازی یعنی مکس این بار در نیویورک شغلی ندارد و به عنوان یک محافظ شخصی در سائوپائولو برزیل زندگی خواهد کرد. مکس با ظاهری متفاوت و البته جذاب تر و در حالی که موهای سر خود را تراشیده و به مسکن و مشروب خوری روی آورده است در بازی حضور دارد. طراحی فوق العاده و بازسازی فضای نیویورک، کوچه های تنگ و باریک، فضاهای تیره با نور پردازی سیاه و کدر و و برف سنگینی که سردی و بی روحی و را بر فضای کل شهر حاکم ساخته بود از عوامل نوآوارنه و فیلم گونه در مکس پین 1 و 2 بود که به همراه ویژگی هایی مانند نشانه گیری های خودکار (شما فقط حدود هدف را تعیین می کنید) و پرش به صورت حرکت اهسته (Slow Motion) زیبایی و سرعت را در بازی دو چندان می کردند.ویژگی های بازی Max Payne 3:
- پیگیری روند داستانی
- طراحی فوق العاده محیط بازی
- افکت های سینمایی
- تغییر لوکشین بازی نسبت به قسمت های قبلی بازی
- پرش به صورت حرکت اهسته
- نشانه گیری های خودکار
- اسلحه های جدید
- و ...
Admin بازدید : 311 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()
مارها قورباغه ها را می خوردند وقورباغه ها از این نابسامانی غمگین بودند.
تا اینکه قورباغه ها علیه لک لک ها شکایت کردند .
لک لک ها بعضی از مار ها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قور باغه ها از این حمایت شادمانی کردند.
طولی نکشید که لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها و قورباغه ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند.
عده ای با لک لک ها کنار آمدند اما عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.
مار ها بازگشتند ولی اینبار همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند و قورباغه ها دیگر متقاعد شدند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند.
برای آنها هنوز یک مشکل حل نشده است و آن مشکل اینکه،آنها نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دوستانشان!!؟؟
Admin بازدید : 343 شنبه 18 شهريور 1391 نظرات ()
دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه ی اول را گرفت.
او در پروژه ی خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده ی شیمیایی ((دی هیدروژن مونوکسید)) توسط دولت را امضاء کند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:
1- مقدار زیاد آن باعث تعریق و استفراغ می شود.
2- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
3- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
4- وقتی به حالت گاز درمی آید بسیار سوزاننده است.
5- باعث فرسایش اجسام می شود.
6- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
7- حتی در تومور های سرتانی یافت شده است.
از 50 نفر فوق،43 نفر دادخواست را امضاء کردند. 6 نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند.و اما یک نفر می دانست که ماده ی شیمیایی ((دی هیدروژن مونوکسید)) در واقع همان آب است!
عنوان پروژه ی دانشجو:ما چقدر زود باور هستیم
 
Admin بازدید : 279 جمعه 17 شهريور 1391 نظرات ()
استادی در شروع کلاس درس،لیوانی پراز آب بدست گرفت.آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید:به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:50گرم،100گرم،150گرم.استاد گفت: من هم بدون وزن کردن،نمیدانم دقیقا وزنش چقدر است.اما سوال من این است:اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم،چه اتفاقی خواهد افتاد؟ یکی ازشاگگردان گفت:دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست.حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری جسارتا گفت:دست تان بی حس می شود.عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوید و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه ی شاگردان خندیدند.استاد گفت:خیلی خوب است.ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند:نه!
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت:دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین است.اگر آن ها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید،اشکالی ندارد اما اگر مدت طولانی به آنها فکر کنید،به درد خواهند آمد.اگر بیشتر از آن نگهشان دارید،فلجتان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نیستید.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند،
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادرخواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید،برآیید!
Admin بازدید : 264 جمعه 17 شهريور 1391 نظرات ()
روزی از روزها،پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود،تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هرکدام دانه گیاهی داد و از آنها خواست،دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
(پینک) یکی از جوانان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد،بنا بر این با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد.به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد،به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه ی این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید.همه ی جوانان در قصر پادشاه حاضر شده و گیاه کوچک خود را در گلدان نزد پادشاه آوردند. پادشاه به همه ی گلدان ها نگاه کرد.
وقتی نوبت به پینک رسید،پادشاه از او پرسید:پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد..........
دراین هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه ی جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:این نو جوان درستکار ترین جوان شهر است.من قبلا همه ی دانه ها را در آب جوشانده بودم،بنابراین هیچ یک از دانه ها قابلیت رشد نداشتند و پادشاه ادامه داد:مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستکاری با آنها صادق باشد،نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریاکارانه ای بزند.
Admin بازدید : 268 جمعه 17 شهريور 1391 نظرات ()

کوهنوردی بود که می خواست به قله ی بلندی صعود کند.پس از سال ها تمرین وآمادگی،سفرشرا آغاز کرد.به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد.به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد.سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها پشت انبوهی از ابرپنهان شده بودند.کوهنورد همانطور که داشت بالا می رفت،در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود،ناگهان لغزید و با سرعت هرچه تمام تر سقوط کرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظه سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد.داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله ی طنابی که به دورکمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع سقوط کاملش شد.در آن لحظات سنگین،که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد:خدایا یاری ام کن!

ندایی از دل آسمان پاسخ داد:از من چه می خواهی؟

نجاتم بده خدای من!- آیا توبه من ایمان داری؟

آری. همیشه به تو ایمان داشتم- پس آن طناب را پاره کن!

کوهنورد وحشت کرد.پاره شدن طناب یعنی سقوط بی تردید از فراز کیلومتر ها ارتفاع.گفت: خدایا نمی توانم.

خدا گفت:آیا به گفته ی من آیمان نداری؟

کوهنورد گفت خدایا نمی توانم.نمی توانم.روز بعد گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود وتنها دو متر با زمین فاصله داشت......

حالا به نظر شما پند و عبرت این داستان برای کیا صدق می کنه؟

تعداد صفحات : 30

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 349
  • کل نظرات : 52
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 48
  • آی پی امروز : 33
  • آی پی دیروز : 126
  • بازدید امروز : 110
  • باردید دیروز : 427
  • گوگل امروز : 16
  • گوگل دیروز : 60
  • بازدید هفته : 851
  • بازدید ماه : 14,485
  • بازدید سال : 242,816
  • بازدید کلی : 995,908
  • کمک به موسسه ی خیریه ی محک