close
چت روم
BaxDL_بکس دانلود - 30
loading...

BaxDL_بکس دانلود

دانلود و سرگرمی رایگان

آخرین ارسال های انجمن
Admin بازدید : 283 جمعه 17 شهريور 1391 نظرات ()

روز ها می گذشت اما گنجشک با خدا هیچ نمی گفت،هر بار فرشتگان سراغش را می گرفتند خدا می گفت: می آید،من تنها گوشی هستم که غصه هایش رامی شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،اما بازهم هیچ نگفت تا خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آنچه در سینه تو سنگینی می کند.

گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.اما تو با طوفانی بی موقع آن را از من گرفتی.آن لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

ناگهان سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک اما خیره در خدایی و وسعت پناه او مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلا ها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت.صدای گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.

تعداد صفحات : 30

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 349
  • کل نظرات : 52
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 48
  • آی پی امروز : 18
  • آی پی دیروز : 167
  • بازدید امروز : 72
  • باردید دیروز : 658
  • گوگل امروز : 4
  • گوگل دیروز : 93
  • بازدید هفته : 5,749
  • بازدید ماه : 18,751
  • بازدید سال : 18,751
  • بازدید کلی : 1,048,617
  • کمک به موسسه ی خیریه ی محک