close
چت روم
BaxDL_بکس دانلود - 30

تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
0 150 aniaz
0 164 aniaz
0 161 aniaz
0 154 aniaz
0 147 aniaz
0 157 nina
0 158 nina
0 139 nina
0 149 nina
0 159 nina

لیوان را زمین بگذار

305 بازدید
استادی در شروع کلاس درس،لیوانی پراز آب بدست گرفت.آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید:به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:50گرم،100گرم،150گرم.استاد گفت: من هم بدون وزن کردن،نمیدانم دقیقا وزنش چقدر است.اما سوال من این است:اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم،چه اتفاقی خواهد افتاد؟ یکی ازشاگگردان گفت:دست تان کم کم درد می گیرد.
حق با توست.حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری جسارتا گفت:دست تان بی حس می شود.عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوید و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه ی شاگردان خندیدند.استاد گفت:خیلی خوب است.ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند:نه!
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت:دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین است.اگر آن ها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید،اشکالی ندارد اما اگر مدت طولانی به آنها فکر کنید،به درد خواهند آمد.اگر بیشتر از آن نگهشان دارید،فلجتان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نیستید.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند،
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادرخواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید،برآیید!
ادامه مطلب

صداقت

280 بازدید
روزی از روزها،پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود،تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هرکدام دانه گیاهی داد و از آنها خواست،دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
(پینک) یکی از جوانان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد،بنا بر این با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد.به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد،به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه ی این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید.همه ی جوانان در قصر پادشاه حاضر شده و گیاه کوچک خود را در گلدان نزد پادشاه آوردند. پادشاه به همه ی گلدان ها نگاه کرد.
وقتی نوبت به پینک رسید،پادشاه از او پرسید:پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد..........
دراین هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه ی جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:این نو جوان درستکار ترین جوان شهر است.من قبلا همه ی دانه ها را در آب جوشانده بودم،بنابراین هیچ یک از دانه ها قابلیت رشد نداشتند و پادشاه ادامه داد:مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستکاری با آنها صادق باشد،نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریاکارانه ای بزند.
ادامه مطلب
برچسب ها : ,

کوهنورد

283 بازدید

کوهنوردی بود که می خواست به قله ی بلندی صعود کند.پس از سال ها تمرین وآمادگی،سفرشرا آغاز کرد.به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد.به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد.سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها پشت انبوهی از ابرپنهان شده بودند.کوهنورد همانطور که داشت بالا می رفت،در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود،ناگهان لغزید و با سرعت هرچه تمام تر سقوط کرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظه سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد.داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله ی طنابی که به دورکمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع سقوط کاملش شد.در آن لحظات سنگین،که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد:خدایا یاری ام کن!

ندایی از دل آسمان پاسخ داد:از من چه می خواهی؟

نجاتم بده خدای من!- آیا توبه من ایمان داری؟

آری. همیشه به تو ایمان داشتم- پس آن طناب را پاره کن!

کوهنورد وحشت کرد.پاره شدن طناب یعنی سقوط بی تردید از فراز کیلومتر ها ارتفاع.گفت: خدایا نمی توانم.

خدا گفت:آیا به گفته ی من آیمان نداری؟

کوهنورد گفت خدایا نمی توانم.نمی توانم.روز بعد گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود وتنها دو متر با زمین فاصله داشت......

حالا به نظر شما پند و عبرت این داستان برای کیا صدق می کنه؟

ادامه مطلب
برچسب ها : ,

گنجشک و خدا

284 بازدید

روز ها می گذشت اما گنجشک با خدا هیچ نمی گفت،هر بار فرشتگان سراغش را می گرفتند خدا می گفت: می آید،من تنها گوشی هستم که غصه هایش رامی شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،اما بازهم هیچ نگفت تا خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آنچه در سینه تو سنگینی می کند.

گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.اما تو با طوفانی بی موقع آن را از من گرفتی.آن لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

ناگهان سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک اما خیره در خدایی و وسعت پناه او مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلا ها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی در درونش فرو ریخت.صدای گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.

ادامه مطلب
برچسب ها : ,