close
تبلیغات در اینترنت
داستان های آموزنده
loading...

BaxDL_بکس دانلود

داستان های آموزنده

آخرین ارسال های انجمن
Admin بازدید : 265 جمعه 06 ارديبهشت 1392 نظرات ()

اشکان صارمی

روزگاری، لقمان حکیم در خدمت خواجه ای بود. خواجه، غلام های بسیار داشت. لقمان بسیار دانا همواره مورد توجّه خواجه بود. غلامان دیگر بر او حسد می ورزیدند و همواره پی بهانه ای می گشتند برای بدنام کردن لقمان پیش خواجه.

روزی از روزها، خواجه به لقمان و چند تن از غلامانش دستور داد تا برای چیدن میوه به باغ بروند. غلام ها و لقمان، میوه ها را چیدند و به سوی خانه حرکت کردند. در بین راه غلام ها میوه ها را یک به یک خوردند و تا به خانه برسند، همه میوه ها تمام شد و سبد خالی به خانه رسید. خواجه وقتی درباره میوه ها پرسید، غلام ها که میانه خوشی با لقمان نداشتند.

گفتند: میوه ها را لقمان خورده است.

 

خواجه از دست لقمان عصبانی شد.

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 349
  • کل نظرات : 52
  • افراد آنلاین : 18
  • تعداد اعضا : 48
  • آی پی امروز : 29
  • آی پی دیروز : 112
  • بازدید امروز : 180
  • باردید دیروز : 922
  • گوگل امروز : 8
  • گوگل دیروز : 45
  • بازدید هفته : 1,480
  • بازدید ماه : 5,765
  • بازدید سال : 253,733
  • بازدید کلی : 1,006,825
  • کمک به موسسه ی خیریه ی محک