close
چت روم
داستان های آموزنده

loading...

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
0 278 aniaz
0 301 aniaz
0 292 aniaz
0 290 aniaz
0 263 aniaz
0 297 nina
0 307 nina
0 264 nina
0 269 nina
0 293 nina

حکایت لقمان و میوه ها

397 بازدید

اشکان صارمی

روزگاری، لقمان حکیم در خدمت خواجه ای بود. خواجه، غلام های بسیار داشت. لقمان بسیار دانا همواره مورد توجّه خواجه بود. غلامان دیگر بر او حسد می ورزیدند و همواره پی بهانه ای می گشتند برای بدنام کردن لقمان پیش خواجه.

روزی از روزها، خواجه به لقمان و چند تن از غلامانش دستور داد تا برای چیدن میوه به باغ بروند. غلام ها و لقمان، میوه ها را چیدند و به سوی خانه حرکت کردند. در بین راه غلام ها میوه ها را یک به یک خوردند و تا به خانه برسند، همه میوه ها تمام شد و سبد خالی به خانه رسید. خواجه وقتی درباره میوه ها پرسید، غلام ها که میانه خوشی با لقمان نداشتند.

گفتند: میوه ها را لقمان خورده است.

 

خواجه از دست لقمان عصبانی شد.

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب